خرید بک لینک

اون مرده ک چندروز پیش اومده بود اونکارو کرد،  امروزم اومد،،،  

سکته کردم تارسیدم سرکار. 

میخواستم عکس پلاک موتورش بگیرم زنگ بزنم ۱۱۰ پلاک نداشت،  

به همکارم گفتم،  گفت این مرده جنون داره، قبلا میرفته دم ی مدرسه،  زنگ زدن پلیس دیگه نیومده. 

منم فردا اگه باز دیدمش سریع زنگ پلیس میزنم. 

واقعا دیوونس، اگه اینقدر کار نداری برو خونت مث ادم بخواب. 

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1402 ساعت: 15:25

صبح زود اولین روز هفته بخیر :) این آخرهفته خیلی خوب بود:) پنج شنبه که جوج گرفتیم و چیپس و پفک و قلیون :/ تو حیاط خونه خودمون پارتی گرفتیم:) تا سه شب بیدار بودیم. جمعه هم صبح رفتیم ده، خیلی خوبه اونجا، بخصوص بچه ها خیلی دوست دارن. وسط ده ی استخر بزرگ داره، جدیدن قشنگ درستش کردن، تمیزه. آب ته استخر بود، همه بچه ها رفته بودن تو استخر بازی میکردن، خیلی حس خوبی داشت. پسرهای ما هم رفتن. البته آبش اینقدر کم بود که مثلا تا زانو ماهان میرفت تو آب. شب هم اومدیم سر چشمه نشستیم، خیلی هوا خوب ماهان و آرمان هم کلی بازی کردن. چندتا کاسه ی بار مصرف داشتن، قایقشون بود، مینداختن تو آب، میومدن جلوتر میگرفتن و ذوق میکردن. عالی بود :) تشنمه شدید،  منتظرم خدماتمون پارچ آب بیاره:/  تنبلی در این حد. التبه خونه خیلی کثیفه، چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه کلا خونه نبودیم، فقط به اندازه ای خونه بودیم که نهار و شام بخوریم. ظرفها شدیدن کثیفه. امروز کلی کار دارم. ظرفها رو بشورم، حیاط رو جارو کنم،  هال رو تمیز کنم. لباسا رو مرتب کنم  از امروزم امتحانات بچه ها شروع میشه.

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1402 ساعت: 15:25

دیروز ظهرساعت دوازده و نیم که میخواستم برم خونه، خیلی آفتاب شدید بود، شدید..... هوای اینجا خیلی گرم شده، عینک دودیم هم نیورده بودم، داشتم کور میشدم، که وسط راه یهو حسین رو دیدم :)) از ی مغازه اومد بیرون. انگار فرشته نجات دیدم:) واقعا تو این افتاب خیلی اتفاق خوبی بود. حسین منو رسوند خونه و رفت دنبال کارهاش. منم با اینکه خیلی خوابم میومد، اما دیدم نهار نداریم ظرفها هم کثیفه. تا نهار آماده بشه ظرفها رو شستم،  ساعت سه شد، که حسین اومد. نهار خوردیم و خوابیدیم. بچه ها خونه مامان بودن،  مامان میگه وسط ظهر خیلی گرمه نیاید دنبال بچه ها، عصر بیاید. عصرهم حسین رفت دنبال بچه ها،؛ گفت خوابیدن و من کار دارم نمیارمشون. منم از خدا خواسته. لباسا رو ریختم تو ماشین لباسشویی، رفتم حیاط رو جارو زدم، میخواستم طی بکشم نشد، مجبور شدم بشورم حیاط رو. در حین کار کردن کتاب برادران کارامازوف هم گوش میدادم. که مامان زنگ زد که آرمان داره گریه میکنه،  میگه مامان میخوام. به حسین زنگ زدم رفت بچه ها رو آورد. ساعت هشت اینا بود. براشون آب طالبی گرفتم خوردن و نهارهای ظهر رو آوردم براشون خوردن. ماهان اینقدر خوشش اومده بود همش میگفت مامان چطوری بلدی از این غذاهای خوشمزه بپزی :)) حالم خیلی نرمال نبود، رفتم حلوا پختم که حسین اومد. شام خوردیم و نشستیم فیلم بیریکینگ بد دیدیم. تا ساعت دو شب. که ساعت های سه و نیم اینا بود از سردرد از خواب بیدار شدم. یعنیا ی وقتایی در حد مرگ سرم درد میگیره. اینقدر درد میگیره که حتی وقتی خواب بودم از دردش بیدار شدم. یعنی ی دکتر مغزواعصاب برم ؟؟ نکنه ی چیزیم باشه و من میزارم به پای میگرن؟ دیگه تا ساعت پنج و نیم از درد خواب نرفتم و هی قرص مسکن خوردم. همش آرزو میک

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1402 ساعت: 15:25

دیروز از پنج عصر که بیدار شدم تا دو شب داشتم گوشت ها رو سروسامون میدادم، البته خیلی زیادم نبود، یخورده هم شاید من کند کار میکنم. در کنارش فیلم رهایم کن هم میدیدم،؛ دوستش داشتم. دیروز بارها با خودم گفتم چقدر کارمون اشتباهه که یهو گوشت و مرغ و گوشت چرخکرده و همه چی رو باهم میخریم. یعنی قشنگ پوکیدم. حسین هم درکنارش میگفت تو آشپزخونه ای ی چایی میاری؟ تو آشپزخونه ای ی شربت میاری.... میخواستم خفه اش کنم./ اما خب حس خوبی دارم، گوشت تو شیشه برای بچه ها جدا کردم، بلدرچین ها رو آماده کردم، گوشت چرخکرده برای کباب مرغ آماده کردم و ..... دیگه میتونم به بچه هام برسم :) میتونم مامان خوبی باشم. فقط باید سویق هم براشون بخرم. تخم بلدرچین هم براشون خریدم، ماهان عاشقشه؛، آب قلم هم براشون درست کردم؛، اما از ظرف شستن و .... پوکیدم؛، خونه هم بوی گوشت گرفته.... :0 صبح هم نتونسم پنج بیدار بشم. البته نمیشه دیگه وقتی ساعت دو میخوابم. ساعت پنج صبح بیدار شدن خیلی خوبه، البته برای کسی که یازده میخوابه، نه کسی که ساعت دو باید کلی غر بزنه بخوابیییییییییییید، خوابم میاد..... خسته شدم............ حسین هم داشت فیلم زخم کاری رو میدید،؛ منم صداشو میشنیدم و بعد که ی قسمتش تموم میشد برام تعریف میکرد.

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1402 ساعت: 22:56

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1402 ساعت: 22:56

کاش یکی بیاد تفاوت انیمه و انیمیشن رو برام توضیح بده؛، من هیچوقت نفهمیدم انیمه چیه. کاش یکی میومد برنامه فیلیمو رو، رو تلوزیونمون نصب میکرد. دیشب داشتیم فیلم زخم کاری رو میدیدیم، جواد عزتی چقدر تو این فیلم کاریزماتیک شده :) تا دو شب داشتیم فیلم میدیدیم، درحالی که من نهار نپخته بودم، ظرفها کثیف بود و لباسها اتو نشده:) این کلیپه هست که میگه من بدبخت نبودم، اینا منو بدبخت کردن، من باید اینو با فیلیمو بسازم. دارم به این نتیجه میرسم که ظهرها نخوابم، بهتره. ظهرها که میخوابم، اولا اینکه به کارهام نمیرسم،  تا شش و هفت میخوابم. وقتی هم بیدار میشم شدیدن حس بدی دارم، انگار بدنم نمیخواد بیدار بشه، گیجم. دیروز ظهر تا ساعت شش و نیم خوابیدم، وقتی بیدار شدم ی نسکافه درست کردم که بخوریم بریم دنبال بچه ها،که خاله زنگ زد که میاید بریم پارک، من اصلا حالشو نداشتم اما بخاطر بچه ها رفتیم. تا یازده شب پارک بودیم،  ماهان که رفت خونه مامان خوابید، ماهم اومدیم خونه فیلم گذاشتیم دیدیم. وای امروز مانتو اداری پوشیدم، دارم خفه میشم :/ هوا خیلی مزخرف گرم شده، قشنگ کم کم مجبوریم کشف حجاب کنیم،  خیییییییییلی گرمه. پارچه مانتو تابستونه خریدم برای سرکار، اول اینکه حوصله ندارم برم بدم خاله بدوزه، هم راهش دوره هم کلی طول میکشه تا بدوزه. هم اینکه خیاط دیگه ای سراغ ندارم. هم اینکه یکیش صورتیه که سرکار نمیزارن بپوشم، باید برم دو رنگ دیگه هم بخرم حب حرف بسه، برم یکم به کارهام برسم. میخوام اگه خدا بخواد و تنبلی اجازه بده به کارهام برسم. البته ی سری کارهام رو همش باید منتظر باشم که یکی دیگه یکاری بکنه. کارهایی که باید انجام بدم. مدارک بیمه تکمیلی رو ببرم. ترددم رو درست کنم. به حسین یاداوری کنم

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1402 ساعت: 22:56

صفحه بندی